ستاره خوشبختی - از وقتی معاون مدرسه گفته بود قرار است مراسم بزرگداشت سردار سلیمانی را برگزار کنند، بچههای گروه شهید سلیمانی، دل توی دلشان نبود. همه فکرهایشان را روی هم گذاشتند و قرار شد هریک گوشهای از کار را بگیرند و با آقای نقال، هماهنگ شوند و همکاری کنند.
یک هفته گذشت و آقای نقال با کلی وسایل پردهخوانی وارد مدرسه شد. در مدرسه شور و حال خاصی بود. آقای فاتحی پرده نقالیاش را با کمک بچهها سرپا کرد.
بچههای گروه شهید سلیمانی، همه لباس یکدست سفید پوشیده بودند و دست هریک هم قاب عکسی از تصاویر روی پرده نقالی بود. آقای فاتحی رفت روی سکو و کارش را شروع کرد.
عجب صدایی داشت! اول یک شعر دربارهی حاجقاسم خواند: «مرحبا شیر مرد کرمانی/ مرحبا قاسم سلیمانی» بعد هم به سراغ عکسهای روی پرده رفت: «بچهها امروز میخواهیم شما را با مرد بزرگی آشنا کنیم که پشت دشمن با شنیدن نامش به لرزه میافتاد؛
قاسم داستان ما در یک روز سرد برفی اسفند، در روستای قناتملک کرمان به دنیا آمد. از همان کودکی، مهربانی و شجاعتش زبانزد کوچک و بزرگ مردم دیارش بود. هم درسخوان بود، هم اهل کمک به پدرومادر.
بچه روستا بود و مانند کوه محکم. آقاقاسم خیلی به پدرومادرش احترام میگذاشت.» وقتی نقال دو کف دستش را دو بار محکم به هم کوبید، محمد قاب عکسی را که دستشان بود، بالا برد تا همه خوب ببینند.
در یکجا توی عکس، فرمانده قاسم کنار مادرش بود و مادر بر پیشانی پسر قهرمانش بوسه میزد. بچهها با هیجان به حکایتهای آقای نقال گوش میدادند: «بچههای عزیز! قاسم نوجوان عاشق ورزش بود. پهلوان بود و زورخانه میرفت.
این شیرپسر کرمانی جلوی هر قلدر و زورگویی میایستاد. قاسم از همان نوجوانیاش ناموسپرست و غیرتی بود. یکبار وقتی دید یک مأمور طاغوتی مزاحم دخترخانمی شده است، مانند شیر جلوی آن مأمور طاغوتی سینه سپر کرد.
در نظر قاسم نوجوان آن دختر مردم هم مانند خواهر و مادر خودش احترام داشت.» حالا نوبت رضا بود که با قاب عکسش برود میان جمعیت. قاب عکس بعدی که بالا رفت، عکسی بود که فرماندهای شجاع را در جبهههای جنگ نشان میداد.
صدای نقال بلند بود: «سالها پیش وقتی دشمن به کشور ما حمله کرد، حاجقاسم جلودار همه بود. این دفاع، هشت سال طول کشید. حاجقاسم بارها مجروح شد؛ اما قهرمان ما همیشه در خط مقدم جبهه بود.»
همه هیجانزده نگاه میکردند. سپس عکسی از حاجقاسم روی پرده نقالی نشان داده شد که رهبر انقلاب داشت بهخاطر شجاعتهای حاجقاسم، بالاترین درجه نظامی یعنی ذوالفقار را به او هدیه میداد.
نقال کلی دربارهی شجاعتهای حاجقاسم در جنگ لبنان و سوریه و خادمی حاجقاسم در حرم امامرضا(ع) گفت، اشک در چشمهای همه جمع شده بود. محمد با قاب عکس حاجقاسم داخل ضریح حرم امامرضا(ع)، بین بچهها آمد.
نقال دربارهی مهربانی حاجقاسم با بچهها حرف زد: «حاجقاسم، بابای همه بچههای شهدا بود.» علی قاب عکسی را که در آن سردار، دختربچه یک شهید را بغل گرفته بود، همراه خودش روی صحنه برد.
«شهادت، پاداش مردان خداست. حاجقاسم، همیشه میگفت: «ما ملت امامحسینیم»، وقتی هم که در فرودگاه عراق او را ترور کردند و به شهادت رسید، مردم در مراسم باشکوهی از او خداحافظی کردند.» نقالی که تمام شد، همه بچهها آرزو داشتند مانند حاجقاسم باشند.